۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

دنیا


دنيا را بد ساخته اند...

کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد.
کسي که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو
دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به
هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين...

۱۳۸۷ مهر ۱۷, چهارشنبه

تنهایی


هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد لحظه های ویرانم را حس نکرد
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست
تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست
تنهایی را دوست دارم زیرا ....

در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد... شاید در سکوتی یا شاید در شبی سردو بارانی .....!!!
در کلبه تنهایی فقط منتظر می مانم

اشک من


آهای کسی که .... اینو خوب گوش کن و چند بار مرورش کن
گفتی برو گفتم به چشم این بود کلام آخرین
گفتی خدا حافظ تو گفتم همین گفتی همین

گریه نکردم پیش تو با اینکه پرپر می زدم
با خون دل رفتم از پیش تو رفتم و باز نیومدم
بازی عشق تو رو جانانه باختم مثل بازدنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش نفسم بود که به تو شاهانه باختم

لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود
برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود
من مات مات از بازی شطرنج عشق می آمدم
شاه مهره دل رفته بود من لاف بردن میزدم
قلعه دل وصف غرور لشکر تارو مار عشق
دادم به ناز رخ تو این همه یادگار عشق
گفتم ببخش هرچی که هست رغیب جنگ چیره دست
گفتی تو مغروری با فتح این همه شکست
بازی عشق تو رو جانانه باختم مثل بازدنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش نفسم بود که به تو شاهانه باختم

آهنگ


وطن پرنده ی پر در خون وطن شکفته گل در خون وطن فلات شهید و شمع وطن پا تا به سر خون وطن ترانه ی زندانی وطن قصیده ی ویرانی ستاره ها اعدامیان ظلمت به خاک اگر چه می ریزند سحر دوباره بر می خیزند بخوان که دوباره بخواند این قبیله ی قربانی گل سرود شکستن را بگو که به خون بسراید این عشیره ی زندانی حرف آخر رستن رابا دژخیمان اگر شکنجه اگر بند است و شلاق و خنجراگر مسلسل و انگشتربا ما تبار فدایی با ما غرور رهایی به نام آهن و گندم اینک ترانه ی آزادی اینک سرودن مردن امروز ما ، امروز فریادفردای ما ، روز بزرگ میعاد بگو که دوباره می خوانم با تمامی یارانم گل سرود شکستن را ، بگو که به خون می سرایم دوباره با دل و جانم حرف آخر رستن رابگو به ایران بگو به ایران
سلام اسم من سعید 25 سالمه اهل یکی از شهر های ایران هستیم نمیدونم چی باید بگم و یا از کجا شروع کنم اما الان اتفاقی تصمیم گرفتم که این وبلاگ رو بسازم امیدوارم بتونم اینجا یه سری حرفا رو که هیچ وقت به زبون نیاوردمو بگم